شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۱، ۱۱:۳۵ ب.ظ
روزگارم
فاش گویم روزگارم روزگار بچه گی است...روزگار عاشقی و روزگار بندگی است
ناجوانمردی نکردم، هرچه کردم لیک زود...ناجوانمردی چشیدم؛ دیدم آخر هیچ بود
برهمه شعر و غزل؛مثنی؛رباعی؛خمسه ایی ... تاتوانی، همدمی؛هم کاسه ایی؛هم دسته ایی
تا توان داری به هر جا می روی عاشق برو... عاشقی درمان درد هر چه بی درمان تو
کوکب عاشق نه بر روی زمین باشد ببین ... آسمانی می کند این گوهر و لاغیر از این
آسمان ِعاشقی، مانند او بی منتهاست ... هر که از فرجام عاشق دم زده، پر مدعاست
آخر او قیمت ندارد؛ پاره جان پر قیمت است... مزد او ایزد سپرده، هر چه دارد رحمت است
- ۹۱/۱۲/۱۹